از جاده های باصفا تا بن بست های تاریك..
بعضی وقتها چیزهایی رو در جزییاتِ کارها و عادتها و طرزفکرها و در کل منش و سبک زندگیاش میبینم که به این فکر میکنم که چقدر از اینکه این آدم « آن دیگریِ مهم زندگی م» باشه، کیف میکنم. چقدر همین آدم با همین جزییات، پاسخ به نیازهای مختلف روانی منه. چقدر ناخودآگاه آرزو کرده بودمش. خلاصه که رضایت عمیق عاطفی رو گاهی تجربه میکنم که در لحظه سایر نگرانیهام همه فراموش میشن، موجهای ناآروم دلم آروم میگیرن و... گاهی هم یه چیزی ممکنه ازش سر بزنه که با سر بخورم تو دیوار! شوك بشم و گیج و منقبض ... که ندونم دقیقا باید چه کنم. در لحظه حس کنم چه بن بست عجیبی پیش رومه. بعد اون رو ببینم که اونم مثل من به بن بست خورده و زل زده به دیوار روبرو! ساکت، عصبانی، گیج و منقبض. آخ که چقدر این لحظهها بدن. هیچکی نمیتونه اون یکی رو هندل کنه مگر اینکه به مدت طولانی قهر نه ولی سکوووت کنیم. بعد هم طی کردن دوران سکوت و سلوك،